
امیر: طلاق همینه دیگه ، اون روزی که طلاق طلاق میکردی فکر اینجاشم میکردی.
نازنین : من؟؟؟ تو روزی که خیانت میکردی باید فکر اینجا رو میکردی.
امیر : من خیانت نکردم هزار بارم بهت گفتم.
نازنین : عین هزار بارشم بهم دروغ گفتی.
امیر : دروغ نگفتم.
نازنین : دروغ گفتی ، دروغ گفتی امیر دروغ گفتی ، دروغ گفتی امیر دروغ گفتی ، دروغ گفتی.
امیر : (دادی بلند سر نازنین میکشد) دروغ نگفتم بهت.
نازنین : (گریه میکند) بزن ، چرا نمیزنی؟ تو که همه جوره منو له کردی ، حالا هم بزن ، بزن امیر ، بزن.
امیر : (با دست خود را میزند) بابا خیانت نکردم ، نکردم خیانت نکردم، خیانت نکردم.
نازنین : امیر ، امیر ، امیر ، امیر ، امیر ، امیر آروم باش ، امیر آروم باش ، همه دارن بهمون نگاه میکنن.
امیر : (داد میزند)
نیگاه کنن. آقا ما مریض نیستیم ، دیوونه نیستیم ، معتادم نیستیم. ما فقط
شاهد میخوایم ، 2 نفر بیان شهادت بدن که ما بدبختیم ، ما خواستیمو نشد ، ما
دیروز عاشق بودیم امروز باید جدا شیم ، نمیخوایم ولی مجبوریم.(دست در کیفش
میکند نا مدارک را خارج کند)
نازنین : (دست دراز میکند تا نگذارد امیر این کار را کند) امیر ول کن.
امیر : (سر او داد
میزند) دست نزن. (بلند میشود ونازنین گریه کنان به دنبال او تا او را از
کارش منصرف کند) آقا مدارکمونم کامله ، 2 تا مرد ، نشد 4 تا زن (امیر با
دیدن گریه نازنین داد میزند)خفه شو. (به سمت مردی میرود تا او را به عندان
شاهد ببرد) آقا شما بیا ، شما بیا آقا. (در این هنگام دماغ امیر خون میاید)
نازنین : امیر ول کن.
(خون را میبیند) امیر ترخدا ، امیر داره از دماغت خون میاد ، امیر داره از
دماغت خون میاد (امیر مدارک را روی زمین پرت میکند و میرود) امیر کجا میری
